غروب یکی از روزهای فروردین بود.

برنامه «شبی با مدرسه» داشتیم و قرار بود خانواده ها برای بردن ما به منزل، به دنبال ما بیایند.

مادرمن ودوستم تماس گرفتند و گفتند که قادر به آمدن نیستند و اجازه دادند من و ایشان (فاطمه سادات) بعداز نماز، باتاکسی بیاییم.

 

نوای دلنشین اذان انگار طراوت تازه ای به نسیم بهاری میبخشید.

درحال وضو گرفتن بودم که فاطمه سادات صدایم زد:

_فاطمه زهرا بیا بریم، زنگ زدم تاکسی الان میاد.

_فاطمه سادات! الان اذانه، صبرکن بعداز نماز.

_ میخوای بمونی بمون، من عجله دارم. رسیدیم خونه نمازمونو میخونیم دیگه.

_نه عزیز، شما برو، من خودم بعداز نماز میام.

 

فکر کردم راضی میشود، اما او رفت و من تنها شدم و از تنهایی رفتن هم خیلی میترسیدم.

توکل کردم برخدا:

« خدایا! من نماز اول وقتو که شما دوست داری، به همه چیز ترجیح میدم.

اصلا کی گفته من تنهام؟!

فاطمه سادات رفت، خدای اون که هست…»

 

صدای «قدقامت الصلاه» که آمد، به سمت صفهای نماز جماعت حرکت کردم و نمازم را شروع کردم.

دقایقی بعد از نماز بود که کسی صدایم زد:

_سلام فاطمه زهرا!

_عه!!!سلام فاطمه سادات!! چرا نرفتی؟!

_چرا، رفتم. اما هرچی ایستادم تاکسی نیومد‌. خوش به حالت. خیلی بهت غبطه خوردم. هم از نماز اول وقت جا موندم و هم از نمازجماعت…

 

این حرف را که زد، یاد سخن یکی از بزرگان افتادم:

«هروقت برای نمازخواندن عجله داشتید، یا کاری به نظرتان مهمتر ازآن پیش آمد، به این بیاندیشید که هرچه در گذشته اتفاق افتاده و درآینده اتفاق خواهد افتاد، در دستان کسی است که در نماز، روبه رویش می ایستید…»

سیده فاطمه زهرا حسینی از قم