از وقتی طلبه شده بودم با خودم میگفتم “حتی اگر یک نفر هم توسط تو تربیت شود کار بزرگی انجام داده ای”. فرق نمیکند کجا باشد. فرق نمیکند چه ظاهری داشته باشد . مهم وصل شدن او به خداست و داشتن اخلاص است .

یک روز تلفنم زنگ خورد …الو…کسی جواب نداد… چند باری این اتفاق در روز های مختلفی افتاد .. یک روز کمی ناراحت شدم و قبل از قطع کردن تلفن به او گفتم خدارو خوش نمیاد که مزاحم کسی بشید…پیامک فرستاد :  من مزاحمت ندارم . من هم یک دخترم . صدای شما به دلم نشسته و آرامش خاصی بمن داده . من دوستی ندارم …همین را که خواندم با او تماس گرفتم ، اما جواب نداد . هنوز اعتماد نمیکرد . از طریق  پیامک با او ارتباط گرفتم .

گفتم : من یک دوست مجازی برای توام ، یک گوش ، فقط برای تو …او با این حرف خوشحال شده بود و یخش آب شد ، از خودش و مشکلاتش گفت ،از چندین بار خودکشی نافرجام! از بی اعتنایی خانواده اش . بی مهری دوستان ، پشت کردن همه به او و قهر با خدا …

کلی با او حرف زدم و با هم درد و دل کردیم . نه یک روز ، بلکه ماها حرف هایش را می شنیدم  و به درد  و دل هایش گوش می دادم . دیگر دوست او شده بودم ، با او تماس تلفنی می گرفتم ، باورش نمیشد که او برایم مهم است . او دختری تهرانی بود با تمام مشکلات کلان شهرها، و من … در سنقر شهر کوچکی که در شمال شرقی استان کرمانشاه واقع شده است…

با توکل بر خدا ، این دختر را رها نکردم و هر روز پیگیر اوضاع او میشدم .

برای حل مشکلاتش با اساتیدم مشورت میکردم و از آن ها کمک میگرفتم و او را راهنمایی می کردم . بعد از یک سال اوضاع او خوب شده . دیگر به فکر خودکشی نبود ،ا وضاعش با خانواده بهتر شده بود . خانواده اورا در خود پذیرفته بودند ، حتی یک مهارت هم برای خود دست و پا کرده بود و اوضاع روحیش عالی شده بود .

بعداز یک سال و نیم که از اولین تماس ما باهم  ، یک شب در ارتباطی که با هم داشتیم ( دراون شب داشتم نماز شب را برای کسی دیگر توضیح میدادم از فضیلت نماز شب برای او می گفتم ) یک لحظه عمدا اون مطلب را برای این دختر فرستادم . او مطلب را خواند و گفت خانم دلم می خواهد نماز بخوانم….

خیلی خوشحال شدم تشویقش کردم . اما کمی خجالت در صدایش بود . گفتم حرفی داری بگو؟ گفت نماز بلد نیستم…

گفتم اشکال نداره منم اول بلد نبودم بعدها یاد گرفتم . مشکلی نیست همه را به تو آموزش مید م . و از طریق تلفن تمام اذکار و شیوه ی نماز را به او یاد دادم .او هم با اشتیاق تمام گوش میداد و یاد میگرفت. آخرش به او گفتم مرا هم دعا کن ..روز بعد با هم تماس تلفنی داشتیم گفت امروز هم نماز شب خواندم هم نماز صبح شما را هم دعا کردم…انگار تمام دنیا مال من شد.

 

فریبا کرمی از کرمانشاه