خاطره بنده مر بوط به دو سال گذشته دانش آموزی بنام محسن بوده است که نامبرده از خانواده‌ی که نسبت به مسائل دینی کم اهمیت وحتی این دانش آموزدر اجرای نماز مشکل داشته و از آنجائیکه مدرسه ابتدایی روستا وی به این موضوع چندان اهمیت نمی‌دانند و از روحیه لطیف وی مشاهده می‌گردید که علاقه مند به مسائل عبادی است و حتی در ماه مهر درخواست از دانش آموزان کلاس برای خادم الصلوه نموده‌ام نامبرده متقاضی شده که بلافاصله یک زنگ قبل از نماز سجاده طولی نمازخانه را پهن و گلاب پاشی می‌نمود و در ماه بعدی متقاضی جاروی برقی نماز خانه کرد که مورد موافقت مدیر قرار گرفت او در منزل ابتدا نماز را پنهایی قرائت می‌کرد که بعداً از وی پرسیده شد که چرا چنین کار رادر منزل انجام می‌داد و این امر مهم را علنی نمی‌کردی فرمود: که خجالت می‌کشیدم که والدین من نماز نمی‌خوانند. علاقه وی به امر نماز موجب گردید که توجه تمام عوامل امام جماعت، دبیران و بیشترعوامل مدرسه قرار گیرد وحتی شلوغ کردن دانش آموزان در نماز وی را رنج می‌داد واین موضوع در اخلاق وی تأثیر گذاشت تا اینکه در مراسم آغازین وی به نام دانش آموزاخلاق وفعال نماز خانه جایزه وهدیه بگیرد. قضیه از آنجا آغاز شده که هر سال دانش آموزان برتر علمی و فرهنگی وهنری وتربیتی به همراه اولیاءشان در یکی از سالن شهر دعوت و هدایایی خود را از ولی خود دریافت می‌داشتند. مادرش را برای تقدیر وی در دادن هدایا دانش آموزان برتر به سالن شهید رجائی دعوت شدندو تشریف آوردند وبنده بعنوان مجری بر نامه در دادن جایزه دانش آموزان وی آنطوری که بوده معرفی و مورد تشویق حاضرین قرار گرفت. ودر پایان جلسه اهدای جوایز مادرش در نزد بنده آمده و ضمن تقدیر از عوامل مدرسه که این تغییرات را من و پدرش در اخلاق ورفتار وی متوجه شده‌ایم و هر چند از مواقع خدا را شکر می‌کردیم که چنین فرزندی به ما عطا نموده وی مورد زبانزد فامیلان شده و با حالت بغض گفت آقا دبیر این پسر مارا نماز خون کرد زندگی مارا برکت داد. قضیه چنین بود که وی بعد از یکی دوماه از آمدن به مدرسه‌تان غروب‌ها می‌گفت من دارم میرن مسجد برای ما این موضوع عادی بود که با هم سن وسالش میرن کنار مسجد بازی یا گپ و گفتگو کنندوحتی شب‌ها خیلی زود می‌خوابید تا اینکه صبحدم یکی از روزها با صدای در اتاقش بیدار شدم ناخودآگاه که سری به اوهم بزنم دیدم که او در حال نماز است تعجب کردم چیزی نگفتم به رو خود نیاوردم وفردا داستان را برای پدرش تعریف نمودم پدرش هم تعجب کرد تا اینکه آنقدر منتظر ماندم که صبح روز بعد بشه ودر حال نماز وی، پدرش را بیدار کنم اصلاً در پوست خود نگنجیدم و شب برایم طولانی شد او با پول جیبی ما یک ساعتی که زنگ اخبار داشت خرید که اورا بیدار کند بعد از اذان با بلند شدن وی شوهرم را بیدار کردم بلند شدیم از لایی دراتاق او را درحال نماز خواندن دیدیم که باروشنایی چراغ خواب در حال نماز است هردو وارد اتاق شدیم من گریه کردم و شوهرم هم ناراحت ازاینکه فرزندش چندین گام ازما جلوتراست و حتی از خودمان متنفر شدیم خلاصه نتوانستم آن چند ساعت از باقیمانده شب او را از خودم دور کنم در کنار خودم خواباندم و از آن روز به بعد باآموزش اندک قبلی وآموزش از وی به همراه هم نماز می‌خوانیم او معلمی برای ما شد.

 

 

سهراب زروکی از آمل