آخرین لحظات آخرین شبِ اسفند سال ۱۳۹۰ بود ..

سرد بود ، ولی بوی بهار رو میشد حس کرد … البته حس و حال منِ جوون ۲۴ ساله خیلی با این لحظات همخونی نداشت … یه جور احساس شک و بلاتکلیفی داشتم … حس خاصی که فقط یه پسر جوون مجرد هم سن و سال من میتونه درک کنه ..

همه اعضای خانواده خواب بودن و منم مشغول تماشای ویژه برنامه های  نوروزی تلویزیون بودم  و شبکه ها رو بالا پایین می کردم که یک دفعه یکی از شبکه ها تصاویر زنده از مسجد مقدس جمکران پخش کرد .

این صحنه ها بدجور احساسات آدم رو قلقلک میکنه ، مخصوصا اینکه بچه قم باشی و واقعا عاشق امام زمان باشی …

خلاصه دلم هوای جمکران کرد . یه نگاه به ساعت کردم و دیدم ساعت از ۱۲ شب گذشته … اون سال لحظه تحویل سال ساعت ۲:۵۰ بامداد بود … از طرفی هم میدونستم که این موقع مسجد جمکران جای سوزن انداختن هم نیست.

خلاصه دل به دریا زدم … بلند شدم و لباس پوشیدم .

مادرم هم با من همراه شد و ماشین رو روشن کردم و هر دو به سمت مسجد مقدس جمکران رفتیم تا لحظه تحویل سال رو اونجا باشیم …

ترافیک شدیدی بود و ازدحام جمعیت اجازه نزدیک شدن به جمکران رو نمیداد … هر طور بود ماشین رو یک گوشه ای پارک کردم و زیرانداز کوچکی که داشتم برداشتم و با مادرم رفتیم داخل …

لحظه تحویل سال نزدیک شده بود .. همه دست دعا به آسمان دراز کرده بودن …

سریع زیراندازم رو پهن کردم  و یه نگاه به آسمون کردم و گفتم :

یا امام زمان ، دو رکعت نماز در این مسجد متبرک بجا می آورم …

یا امام زمان ، این نماز رو با خلوص نیت می خونم …

توی این زمونه دوری از گناه برام سخته … خودت کمکم کن به آرامش برسم …

خودت کمک کن تا شرایط ازدواج رو پیدا کنم و ازدواج خوبی داشته باشم …

میخوام عاقبت بخیر بشم و عاقبت بخیری رو اومدم از خودت گدایی کنم …

و بعد تکبیر گفتم و نمازم رو خوندم …

وقتی سلام دادم برگشتم دیدم همه دارن روبوسی میکنن … بله ؛ موقع نمازم سال نو تحویل شده بود …

بعد نماز حس سبک شدن داشتم ..

انگار کار نکرده ام را انجام دادم .. انگار با این دو رکعت نماز بار سنگینی از دوشم برداشته شده بود …

خلاصه حس عجیبی داشتم …

مادرم رو بوسیدم و گفتم برام دعا کن …

جمعیت یواش یواش در حال رفتن بودن و ما هم رفتیم …

دقیقا یک ماه بعد برکات این دو رکعت نماز یکی یکی نمایان شد …

اول از همه قرارداد کاریم بسته شد و شغل ثابت خودم را پیدا کردم …

دوم اینکه گزارش کمیسیون نظام وظیفه مبنی بر معافیتم از خدمت سربازی اعلام شد …

و حالا نوبت قول و قرار من رسیده بود ..

حالا که قدرت این دو رکعت نماز منو به اینجا رسوند ، منم نباید غفلت کنم …

با دختری که یکی از اقوام معرفی کرده بود در تاریخ ۲۴/۲/۱۳۹۰ ازدواج کردم …

یعنی ۵۴ روز بعد تحویل سال …

شب عقد وقتی قضیه رو برای همسرم تعریف کردم ، یه نشونه دیگه از نمازم برام نمایان شد .

همسرم شب عید خواب دیده بود که یه آقایی با شال سبز به سمتش میاد و انگشتر فیروزه ای را به انگشتش می گذارد .. و اونجا بود که فهمیدم چقدر زود نمازم تاثیرش رو گذاشته بود و خود آقا برام آستین بالا زده

 

محمد رضا کاشانی