سه شنبه ای که قرار بود  در سال ۷۸ به مدرسه ایی در بیارجمند بروم همه فکر وذکرم این موضوع بود که الان دوباره عطیه با این سوالات عجیب بچه ها را کلافه میکند ومن را نیز ودار میکند تا لحظه آخر یک ریز حرف بزنم تا جوابش را بگیرد قابل ذکر است که من بیست  دقیقه از کلاسهایم به بحث به وپرسش وپاسخ را را همیشه یا اغلب اوقات اختصاص میدهم  وبه بچه ها میگویم اگه بتونم وبدانم  جواب سوالاتون  میدم وگرنه میروم میپرسم وجواب میدهم برا ی همین عطیه مطمئن بود که جواب سوالاتش را میگیرد خلاصه توی همین فکر بودم که یکی از دبیران که اوهمان روز  باهم داخل یک مدرسه بودیم من را با خودم اوردم صباغیان حواست کجاست ؟رسیدیم .

از سرویس پیاده شدیم به طرف مدرسه رفتیم طبق معمول ساعت اول با کلاس اول راهنمایی کلاس پرورشی داشتم  بعدااز سلام واحوالپرسی با بچه ها شروع به درس پرسیدن کردم ودرس بعدی را تدریس کردم .خب بچه ها .

از سرویس پیاده شدیم به طرف مدرسه رفتیم طبق معمول ساعت اول با کلاس اول راهنمایی درس پرورشی را داشتم  بعدااز سلام واحوالپرسی با بچه ها شروع به درس پرسیدن کردم ودرس بعدی را تدریس کردم .خب بچه ها! بیست دقیقه اخر مال شماست اگه سوالی دارید بپرسید ؟خیلی تعجب کردم جون اولین کسی که همیشه دستش برای سوال پرسیدن بلند  بود امروز ساکت بود وسوالی نمیکرد .

زنگ تفریح صدایش کردم وپرسیدم چی شده ؟امروز توی کلاس نبودی ؟سوال هم که نپرسیدی ؟سرش را زیر  انداخت وگفت خانم !خانم میتونم خصوصی باهاتون حرف بزنم ؟کفتم خیلی خوب باشه .او جلوتر رفت ومن هم پشت سرش . روبرویش ایستادم گفتم تعریف کن.”خانم ما وضع مالی خیلی خوبی داریم یعنی هیچ چی کم نداریم ،اما نمیدونم چرا همیشه مضطربم  یه ترسی دنبالم دکتر ومشاوره هم رفتم  در کلاس اصلا به روی خودم نمیارم تا بچه ها نفهمند بعد هم زد زیر گریه !خانم !میترسم آروم قرار ندارم .آرامش کردم دستی بر سرش کشیدم .گفتم :راستی نماز میخوانی ؟کفت نه .کفتم :از امروز تا چهل روز . گفتم :آره وروز چهلم به راز ورمز عجیبی دست پیدا میکنی .

خانم یعنی ربطی به کم شدن اضطرابم داره؟گفتم صدرصد .گفتم امتحان کن چهل روز یادت نره گفت :خانم رمزش را بهم بگو ؟گفتم نه باید خودت به رمزش برسی واز اونجایی که میدانستم خیلی کنجکاووباهوش است مطمئن بودم به خاطر رسیدن به رمز چهل حتما نمازهایشرا میخواند به اوگفتم نتیجه را به من بگو واز کلاس خارج شدم جلسه بعد ی وبعدی تا جلسه ایکه که عطیه باید نتیجه میگرفت فرا رسید ه بود وهمان طور که فکرش را میکردم شد تا وارد مدرسه شدم مثل اسپند پرید جلو وگفت “خانم بالاخره رسیدم”!گفتمم  بیا تودفتر برام تعریف کن گوشه دفتر جایی که که رفت وآمدی صورت نمیگرفت ایستادم اوهم روبرویم کفتم خب جی شد ؟گفت:” خانوم اول بزار رمزش بگم”.گفتم خب .گفت رمزش اینه که دیگه نمیتونم رهاش کنم با هاش رفیق شدم اروم میشم .گفتم اضطرابت چی ؟گفت خانوم دیگه نمیترسم ومضطرب  نیستم  حتی نوبت دکتری که داشتم هفته قبلی بود رفتم زیر نظر پزشک معالجم باهام صحبت کرد بهش گفتم دکتر من دیگه اینجا نمیام گفت :چرا ؟ گفتم خوب شدم ،گفت مادرت میگه داروهاتو نمی خوری گفتم با دارو نه ،با نماز!دکتر با تعجب به مادرم نگاه کرد مادرم حرفم را تایید کرد دکتر با خوشحالی گفت میتونی برام توضیح بدی گفتم چهل .یعنی چهل روز نماز پشت سر هم ورسیدن به آرامش ،واز مطلب بیرون آمدیم .در حالی که از شوق گریه میکرد ومیگفت خانوم یه چیز جالب !گفتم چی؟گفت خاله یی من امریکاست چند روز پیش گفت اضطراب امونم و بریده ،بیقرارم ،نمیدونم چه کارکنم ؟از پشت تلفن به او گفتم چهل گفت یعنی چه گفتم چهل روز نماز مداوم رسیدن به آرامش ورساندن بقیه به این ارامش میکنم واینجاست که با خود میگویم به راستی که الا بذکرالله تطمئن القلوب .

 

 

فاطمه  صباغیان