تازه از جلسه امتحان اومده بودم بیرون. از فرط خستگی حال پیوستن به همکلاسی هام که جمع شده بودن و جواب سوالات رو مرور می کردند را هم، نداشتم. یه راست رفتم طرف ماشین ، همین که در ماشینو باز کردم خودمو ولو کردم روی صندلی ، آخه دیشب خیلی کم استراحت کرده بودم. تازه چشام داشت گرم می شد که صدای اذان از مأذنه مسجد بلند شد. منو میگی تو اون شرایط تنها چیزی که می تونست منو از جام بلند کنه یه بلدیزر یا جرثقیل بود. از اقبال خوب من ماشین را حدود ۲۰۰ متری مسجد پارک کرده بودم ، چشمم که باز کردم گنبد و مأذنه های قشنگ مسجد همین جوری داشت با دلم بازی می کرد. همین جوری که طنین اذان فضای دانشگاه را داشت عطرآگین می کرد ، گویی اگه آدم به اذکار اون بی توجهی می کرد خیلی بی معرفتی بود. یه یا علی گفتمو پیاده به سمت مسجد راه افتادم. رسیدم به مسجد و بعد از وضو گرفتن وارد مسجد شدم دیدم نه خبری از صف است نه امام جماعت. خورد تو ذوقم. با ناراحتی رفتم جلو دیدم چند تا دانشجو دارند با هم صحبت می کنند که “حالا که امام جماعت نیومده خودمون نماز جماعت برپا کنیم” . در نگاه اول اگه کسی اونا رو بیرون می دید اصلا فکر نمی کرد تو باغ باشند و اینقدر در اهتمام به این فریضه نورانی بلند همت باشن. بالاخره یکی از آنها قبول کرد که امام جماعت بشه. همین که قامت بست ، دانشجویان حاضر در مسجد با تعجب نظاره گر این کار ارزشمند اونها بودند. در رکعت اول چند نفری به بقیه ملحق شدند. هنوز فضا سنگین بود و بعضی ها داشتند موضوع امام جماعت دانشجو را حلاجی می کردند. بالاخره این تابو در رکعت دوم شکست و همین جوری تا رکوع امام جماعت به جمعیت نمازگزاران اضافه می شد. همین که خواهران  متوجه شدند در سمت برادران نماز جماعت برپاست شروع کردند که ” صدا نمیرسه ، یکی مکبری کنه “. در این بهبوهه که خادم مسجد به خیال اینکه چون امام جماعت مسجد نیومده ، سیستم صوت را نیز حاضر نکرده بود ، همین که صدای خواهران و صف های نماز جماعت که حالا به بیش از هفت یا هشت صف رسیده بود را دید ، سریع سیستم را آماده کرد و از قضاء یکی از دانشجویان تازه وارد رفت و شروع به مکبری کرد.

چه نوایی خوشی داشت مکبر و چه اذکاری را امام جماعت دانشجو در قنوتش می گفت. تازه متوجه شدم که که نه این نماز با نمازهای جماعت دیگم چقدر فرق می کنه ، چه عنایتی خدا به من کرده بود ، نماز جماعت خود جوش و از روی دلبستگی به معبود. همین موضوع باعث شده بود که احساس در جایی متفاوتی هستم. اصلا کیفیت این نماز با بقیه نمازهای جماعتی که من شرکت کرده بودم برای آدمی مثل من قابل درک نبود. نمی دانم چه اتفاقی بود که حال گریه کردن بهم دست داده بود. چه حال خوبی خدا قسمت همه بکند. دو نماز که تمام شد ، پس از تسبیحات خانم فاطمه زهرا(س) یکی از بچه های همان گروه از مکبر درخواست کرد دعای فرج بخواند. خدایا اینها چقدر اهل حال هستند ، آدم غبطه می خورد به جمع آنها. مکبر شروع به خواندن فرازهای دعا کرد ” اِلهى عَظُمَ الْبَلاءُ وَ بَرِحَ الْـخَـفـآءُ وَ انْـکَـشَـفَ الْـغِـطآءُ و … ” بالاخره اشکام جاری شد. پس از دعا سجده شکر بجا آوردم . برگشتم ماشین که استراحت کنم ، به ذهنم رسید که حیفه این خاطره رو ننویسم ، همون جا شروع کردم به نوشتن. تو همین حال به این موضوع فکر می کردم که چی شد این نماز با دیگر نمازهایم متفاوت بود. من که چیزی در خود نمی دیدم. تنها دلیلی که به ذهنم خطور می کرد دل های با صفای آن جمع با صفا بود. خداوند توفیق شان دهد. یه چیز دیگه که خاطره خوب اون روز را برایم بیاد ماندنی تر کرد گرفتن نمره ۱۹ اون روز بود.

والسلام

منصور باقران