میلیون ها شمع بدون آتش روشن نمی شوند، شما یک میلیون شمع رو در گوشه ای بریزید این روشن نمیشه و همین گونه است میلیون ها انسانی انسان نیستند مگر یک روح معنوی داشته باشند مثل آقای روزبه یا آقای علامه علامه. بنده در مشهد ساکن هستم و محاله صبح ها که میرم خدمت آقا امام رضا به نام براشون فاتحه نخونم. هم ایشان هم آقای علامه و جرء وظیفه شاخصه منه و من افتخار می کنم. چرا؟ روح گرم ایشان. من آن زمانی که در سال ۱۳۲۳ و ۱۳۲۴ نان شب نداشتم بخورم، لباش ژنده می پوشیدم، هشت سالم بود و هنوز مدرسه نرفته بودم و در کارخانه بافندگی دروازه ارک کار می کردم روزی یک شاهی می گرفتم باید کمک خونواده بکنم. ولی وقتی که وارد مدرسه توفیق می شدیم این بزرگوار و سایر معلمین عزیزمان به گونه ای از ما استقبال می کردند گویا به کاخ شاهنشاهی اومدیم. لذت می بردیم که امروز تا غروب با حضرتشون هستیم. تمام لباس های ما وصله دار بود بدون استثنا. زمان جنگ تازه تموم شده با غلام یحیی و بی شبری اینا تو کار بودند اونوقت زندگی خاص ما خیلی بدبختانه بود یعنی ما برای نان شب صد در صد محتاج بودیم لذا لباسهامون همه وصله دا همه پاره کفشام همین طور ولی به گونه ای با ما رفتار کرده بود نوشته بودند کلاس پاکیزگان. می گفتند شما نخبه هستید با این لباس پوشیدنتون آفرین به مادر محترمتون دو تا وصله دورنگ ننداخته وصله هارو منظم انداخته اینهمه لباس زیبا پوشیدید. ما اونوقت به خودمون افتخار می کردیم که این لباسهای وصله دار رو پوشیدیم ولی وصله قرمز و زرد و آبی نیست. به ما روحیه می دادند. اینکه که این استادان عزیز که همه سروران من هستید می گه : عریزان من ما اینجا فرستاده شده ایم ی کاری بکنیم ی شمعی روشن بکنیم این شمع در امریکا و انگلیس و در هند اونوقت آدمهای دیگه بسازه. ما باید کاری بکنسیم میگه: ایشان در حق من اینو کردند در حق همه ما. ایشان نابغه تقوا بودند راه رفتنشون ایشان یک لباس پشمی داستند تا ۳ سال که من تو اون مدرسه در خدمتشون بودم همیشه زمستان یا تابستان این تنشون بود مظلومانه از اون کوچه سرچشمه می آمدند سر به پایین و نشون می داد که نون خشک خوردن که ما هم نون خشک خورده ایم ولی همه لذت می بردیم تا شب می خواهیم اینجا خوش باشیم بخاری اونجا روشن با هیزم سقفا چکه میکنه و اب می ریزه ی گوشه جمع شدیم ۴۰ نفر ولی بفرمایید چقد اونجا دکترا و پرفسورا دراومدن خدا می دونه. روحش با ما کار می کرد. قحطی به زنجان رو آورد تابستان داغ شد هنوز مردم در بهارش باران ندیده بودند همین قیصریه بود در اونجا متدینین شهر زنجان اومدند پیش آقای روزبه گفتند: ما کاری نداریم بکنیم استاد شما باید ی کاری بکنید ما به قحطی افتادیم. ظهر مارو به صف کردند و گفتند امروز ما میخوایم بریم بیرون مناز بخونیم بچه ها امروز توی مدرسه نمیخونیم وضو بگیرید بریم میخوایم مسجد سرچشمه نماز بخونیم اونجا می گم چرا امروز اومدیم اینجا. عزیزان گوش بکنید ما این نیستیم که الان نشون میدیم ما معجزه هستیم ما آن چیزی هستیم خیلی بعیده خود را کشف بکنیم در این دنیا یعنی خودمو عرض می کنم واقعا بنده که اینو عرض می کنم در پرانتز خودنمایی بکنم بنده در ۵۱ کشور جهان شاگرد اولم یعنی صد گرفتم . چیزی دارم برا گفتن ولی برمیگردم اونروز گرفتم از این مرد بزرگوار الن که عشقمه کی به حرم می رسم براش فاتحه بخونم با اسمش لذت ببرم. گفتند ما می ریم اونجا مسجد نماز میخونیم اونوقت بعدن می گم برا چی اینجا اومدیم مسجد. . تقریبا نیم ساعت به وقت نماز مونده بود مارو از مدرسه توفیق که سرچشمه بود تا مسجد سید نمیدونم ۳۰۰ قدم بود یا ۴۰۰ قدم ما باید پیاده می رفتیم ما با سرهای تراشیده با گیوه و انگشتای پامون از کفش اومده بیرون و به حال فلاکت بار هنوز نونم نخوردیم ما رو می برند مسجد و کاسبا از این سرچشمه مارو نگا می کردند و می خندیدند که با این سر تراشیده با این بدبختی می رن نماز بخونن. رفتیم مسجد سید گرما می سوزاند تابستان بود آقای حاج صادق قائمی اونروز پیش نماز شدند مرحوم در ممبر ایستادند نماز ظهر را خوندیم گفتند بچه ها اهالی زنجان از ما چیزی خواستن و ما باید بگیریم و از اینجا بریم بیرون هواستون باشه اومدیم باران بگیریم امروز تا باران نگیریم از اینجا نمیریم بیرون شروع کردن به خوندن امن یجیبو گفتند اونقدر می خونیم باران بیاد تا ثابت بکنیم ما بچه های خدا هستیم ما انداز نیم ساعت خوندیم و گریه می کردیم هوا ابر شد سیاه شد و یک بارانی گرفت به مدت ۳ ساعت در این مسجد حبس شدیم . اگر در اخبار خوندید جایی خوندید بنده حی و حاضر هستم و دارم عرض می کنم یک معجزه آسمانی شد و اصلا ما دیدیم عوض شد این. ۳ ساعت موندیم اونجا گریه کردیم چه راهی پیدا کنیم بیایم بیرون سیل می آمد خدارو شاهده میگیرم وقتی ساعت ۳ بر می گشتیم  این کاسبا به جای این که بخندند مارو سجده می کردند این راه را می آمدیم ما برگشتیم اومدیم درسه مثل بچه های مسیحی مسیح وار انگار معصوم بودیم اصلا انگار معصوم بودیم بعد از اون دیگه ما معجزه مدرسه و اهل شهر شده بودیم ایشان کردند. من خودم شاهدم ایشان هر فرمایشی می کردند انجام می دادند. میگه: بجای صحبت کردن و نصیحت کردن خودت بکن و دیگری هم میکنه شاگردم میکنه . بنده فرزندان خودم رو فقط با اعمال خودم ساختم شاگردان کلاس من که در خدمت ایشان بودم معدل کلاس منطقه ای می رفتن امتحان بدن بیان بیست می شد یک روز یک شاگردی ۱۹ و نیم گرفته بود در تهران گریه می کرد ۱۹ و نیم داشت همه بچه ها جمع شدند به این تسلی بدن نشد آخرش گفتم فرزندم من به اعتبار خودم به مسئولیت خدوم بیست میدم به تو و قرض میدم بهت این شاگرد درست شد. لذا هر کدام ما یک روزبه باید باشیم هر کدام ما یک آقای یک علامه باشیم. والله یک زمانی که من بیام برای معلمی. خود را از این بدیختی و فلاکت و گرسنگی کشیدم بالا تا کارگران انگلیسی و هندی گرفتم دکورسازی می کرم تو کلیساها و مساجد و کارم این بود وقتی که مژده به من دادن از غیب تو میخوای معلم بشی اومدم خدمت بزرگواران خود را معرفی کردم همین حاج آقا علامه پدر محترم شما به من گفتن حالا چی میگی کی خبر میدی که به ما ملحق میشی گفتم هم اکنون . گف آخه تو کارگاه داری شاگرد داری کارگر داری فلانی. گفتم همه رو ولش کن من از فردا خدمت بچه های شما هستم.