آن شب، پس از صرف شام، مشغول خواندن نماز مغرب و عشا شدم. نمازم را که خواندم، متوجه نگهبانی شدم که پشت پنجره ایستاده بود و داخل سلول را می پایید….
آن شب، پس از صرف شام، مشغول خواندن نماز مغرب و عشا شدم. نمازم را که خواندم، متوجه نگهبانی شدم که پشت پنجره ایستاده بود و داخل سلول را می پایید. او به یکی از بچه ها خیره شده بود و نماز خواندن او را تماشا می کرد. وقتی نماز وسجده طولانی و همراه با آه و ناله وی تمام شد، سرباز بعثی او را صدا زد و با خشم پرسید:

چرا این همه در سجده بودی؟ برای چه کسی دعا می کردی؟ برای خمینی؟!

آن برادر اسیر، در حالی که اشک چشمانش را پر کرده بود، جواب داد:

نه! داشتم برای آزادی خودمان دعا می کردم.

سرباز بعثی نام او را یادداشت کرد و وقیحانه آب دهانش را بر روی او انداخت و از پشت پنجره دور شد.

صبح روز بعد، آن برادر هم سلولی را به جرم دعا و سجده طولانی، به ۲۵ ضربه شلاق محکوم کردند و با کابل، پشت او را سیاه نمودند. طوری که پس از تحمل ضربات، به حالت اغما دچار شد. بعد از او، نوبت به من رسید، که البته تنها به تذکر اکتفا کردند.

نویسنده: حمید حکیم خواه (عیوضیان)

منبع: کتاب نماز در اسارت/خاطرات آزادگان ایرانی درباره نماز از اردوگاههای عراق/ اکرم ارجح و فریده هادیان/ نشر سوره مهر